قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

3384

تاريخ الفي ( فارسى )

اثناى دويدن روى بازگردانيد كه نگاه كند ، كه ناگاه پايش بلغزيد و راست بر زمين افتاد ، و در اين وقت آن سنگ كلان نزديك به او رسيده به سنگى ديگر كه در پهلوى او در زمين محكم بود خورد ، آن‌چنان برجست كه خيلى مسافت از آن شخص درگذشت و بر زمين افتاد . و اگر آن شخص ايستاده مىبود به ضرب سنگ همچو آرد خمير مىشد . گر نگهدار من آن است كه من مىدانم * شيشه را در بغل سنگ نگه مىدارد اتفاقا آن افتادن او او را از آن بليه خلاص ساخت . و چون تخمينا يك پهر و نيم گذشت ، مردم عماد الدّين زنگى از كثرت تردّد و تشنگى مانده شده بازگشتند . نوبت تقى الدّين برادرزادهء صلاح الدّين رسيد . او نيز در عين گرما قريب به يك پهر تردّد كرد . آخر الأمر ، چون ايشان نيز مانده شدند ، صلاح الدّين سلاح در پوشيد و چماقى در دست گرفته بانگ بر قسم ثالث كه تعلّق به او داشت بزد و فرياد كرد . و ايشان در حضور صلاح الدّين چون شير گرسنه‌وار خود را به فصيل قلعه رسانيدند . و در اين وقت مردم عماد الدّين زنگى نيز استراحت كرده با سپاه صلاح الدّين متّفق شده هجوم آوردند . و فرنگان چون صباح تا قريب به آخر روز در گرما سلاح پوشيده جنگ كرده بودند و الحال در آخر روز بسيار مانده شوند و آثار ضعف از ايشان ظاهر بود . صلاح الدّين خود دامن بر ميان زده پيش افتاد . و سپاهيان او چون وى را آن‌چنان به جدّ يافتند ، دست از جان خود شسته در يك لحظه خود را به فصيل قلعه رسانيده ، آواز اللّه اكبر برآوردند . و چون فرنگان ديدند كه سپاه اسلام به اندرون فصيل درآمدند ، همه پناه به قلعهء اندرون برده در آنجا متحصّن شدند ، و سپاه اسلام شهر را تاراج كردند و اكثر خانه‌ها را آتش زدند . و صلاح الدّين نقّابان را فرمود تا شروع در نقب زدن آن قلعه كردند . فرنگان چون ديدند كه ايشان قلعه را نقب مىزنند ، و اتّفاقا آن نقب مقابل جمعى افتاده كه در آنجا جمعى كثير از مسلمانان محبوس بودند . فرنگان از ترس آنكه مبادا ايشان در آن قلعه زندانخانه از اين طرف نيز در نقب كندن معاونت نمايند ، ايشان را همچنان مقيّد به زنجير از آن خانه بيرون برده بر بالاى قلعه در آفتاب نگاه‌داشتند . و آن جماعت را مطلقا خبر از محاصره نبود ؛ چه ، در بنديخانه هيچ‌كس را ياراى آن نبود كه با ايشان حرف تواند زد . اكنون چون ايشان را بالاى قلعه بردند و در موضعى نگاه داشتند كه مرور هيچ احدى به آنجا نمىبود و آنها نيز كسى را از آنجا نمىتوانستند ديد ، ناگاه روز ديگر على الصباح صلاح الدّين سوار شده به درون آن قلعه آمد و سپاه را فرمود كه به قلعه نخسبند . مجاهدان راه خدا شروع در دويدن كرده نعرهء « اللّه اكبر » برآوردند . چون آواز اللّه اكبر به گوش آن جماعت كه در بالاى قلعه محبوس بودند رسيد ، ايشان نيز بىاختيار اللّه اكبر گفتند . و فرنگان چون از بالاى قلعه آواز اللّه اكبر شنيدند ، يقين